|
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم کاش چو پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزوهایم یکایک زرد میشد آفتاب دیدگانم سرد میشد ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ میزد وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم شاعری در چشم من میخواند ... شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله میزد در شرار آتش دردی نهانی نغمه ی من ... همچو آوای نسیم پر شکسته عطر غم میریخت بر دل های خسته پیش رویم : چهره ی تلخ زمستان جوانی . پشت سر : آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام : منزلگه اندوه و درد و بدگمانی کاش چون پاییز بودم .. کاش چون پاییز بودم
امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه میکارد شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان خواهش ها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جای می ماند عطر سکر آور گل یاس است آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد ز من نشانه ی من روح سوزان آه مرطوب بوزد بر تن ترانه ی من آه بگذار زین دریچه ی باز خفته در پرنیان رویاها با پر روشنی سفر گیرم بگذرم از حصار دنیاها دانی از زندگی چه می خواهم ؟ من تو باشم تو پای تا سر تو زندگی گر هزارباره بود بار دیگر تو بار دیگر تو آنچه در من نهفته دریاییست کی توان نهفتنم باشد با تو زین سهمگین طوفانی کاش یارای گفتنم باشد بس که لبریزم از تو می خواهم بدوم در میان صحراها سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها بس که لبریزم از تو میخواهم چون غباری ز خود فرو ریزم زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه ی تو آویزم آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
هنگامی که قلبت آکنده از عشق باشد دیگر جایی برای ترس باقی نمی ماند
زندگی به تو آموزش میدهد اگر امروز نیاموزی فردا خواهی آموخت .
برای اینکه به تو عشق بورزند باید عشق بورزی هرکجا یا هرگاه زیرا این قانون عشق است .
در آنجا ، بر فراز قله ی کوه دو پایم خسته از رنج دویدن به خود گفتم که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنیدن به سوی ابر های تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم ز دل فریاد کردم کای خداوند من او را دوست دارم ، دوست دارم صدایم رفت تا اعماق ظلمت به هم زد خواب شوم اختران را غبار الوده و بی تاب کوبید در زرین قصر اسمان را ملائک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگین را کشیدند ز طوفان صدای بی شکیبم به خود لرزیده ، در ابری خزیدند ستون ها همچو ماران پیچ در پیچ درختان در مه سبزی شناور صدایم پیکرش را شست و شو داد ز خاک ره درون حوض کوثر خدا در خواب رویا بار خود بود به زیر پلک ها پنهان نگاهش صدایم رفت و با اندوه نالید میان پرده های خوابگاهش ولی آن پلک های نقره آلود دریغا تا سحرگه بسته بودند سبک چون گوش ماهی های ساحل به روی دیده اش بنشسته بودند صدا صد بار نومیدانه بر خاست که عاصی گردد و بر وی بتازد صدا میخواست تا با پنجه ی خشم حریر خواب او را پاره سازد صدا فریاد میزد از سر درد به هم کی ریزد این خواب طلایی؟! من این جا تشنه ی یک جرعه ی مهر تو آنجا خفته بر تخت خدایی مگر چندان تواند اوج گیرد صدایی دردمند و مهنت آلود ؟ چو صبح تازه از ره باز آمد صدایم از صدا دیگر تهی بود ولی اینجا به سوی آسمانهاست هنوز این دیده ی امیدوارم خدایا این صدا را میشناسی ؟ من او را دوست دارم ، دوست دارم
|
About![]()
سلام این وبلاگ تازه راه اندازی شده اگه مطلب زیادی توش نیست به بزرگواری خودتون ببخشید بنده سعی دارم این وبلاگ رو گسترش بدم از نظرات دوستان هم ممنونم
Home
|